|
می نویسم به زبان مادریم بخوان به زبان مادریت شهرزاد قصه گو نبود شهرزاد هزار و یک شب باواژه های ساده و صمیمی خود را زیر گوش دلی نجوا کرد که تشنه ی شنیدن بود شهرزاد قصه گو نبود شهرزاد یک قصه ی غریب بود که خوانده شد تا آشنا شود!
به رسم پی نوشت: یادت باشد که قصه های بلند دلهای مشتاق می خواهند...مشتاق اگر نباشی نه شهرزاد قصه گو می شود نه هزار و یک شب,هزار و یک شب! مشتاق اگر نباشی آنقدر دلها غریبه می شوند که دیگر هیچ قصه ای به آشنایی نمی رسد!
کوتاه ,قسمت این روزها همیشه آن روی سکه های زندگی مرگ فاتحانه یله می دهد ما سهم کدام روی سکه می شویم؟ به رسم پی نوشت: ...خواستم از زندگی بنویسم, دیدم بی مرگ زندگی چیزی کم دارد که مرگ نام دوم زندگیست!
تو را نه چراغ ستاره ای به راه کشانده است نه کورسوی شب تابی به بیراه تو را خنیاگران ترانه های بی واژه یک شب پشت پنجره های تمام بسته آه کشیده اند تو پایان تمام راه و بیراهه ها هستی! به رسم پی نوشت: _ کتاب قصه هایم را که ببندم تنها میماند گیسوان بلند شب را ببافم و مهتاب را در حیاط خلوت روحم ملاقات کنم...
تو در چگونه بودنت در چگونه اندیشیدنت متجلّی می شوی حتّی اگر در اعتراف زخم ردّ تازیانه را انکار کرده باشی! به رسم پی نوشت: تو را از نگفته هایت شنیدم!
گاهی _از آن دست گاهی ها که بی خبر می آیند و سایه روشن دم دمای صبح را می مانند در راه های مه آلود جنگل های شمال_ از دست می روم تا تو بیایی دستانم را در جستجوی واپسین نشانه ها روی پوسته ی زبر لحظه ها آنقدر کشیده ام که مور مور شده است احساس آمدنت و صبوری را با زبان دل آنقدر هجی کرده ام که طعم گس گرفته است کام بودنت نا خوانده اما دلم در هوای دلت چه اندازه بارانیست؟!
جستجوی حقیقت را از واحه های نا حقیقت که بی آغازی ,چشم روشنی چشمه ها را خواهی نوشید! به رسم پی نوشت: 1)تردید کن خودت را...شک کن تمام بایدهایت را...انگاه برای یافتن آنچه شایسته ی ایمان است خود را گم کن! 2)تازگی ها گم شده ام!
فریاد در زهدان سکوت رویید
گوش کن انگار کسی تو را میخواند صدا, نجوای نشانه هاست تنها کافیست شعور اشاره ها را باور کنی پس امتداد روزهای آینده را بگیر انار و آیینه بردار وهمراه شو یادت باشد ((دریغ دستانت را که قربانی کنی انار دلت دانه دانه می شود)) می دانی عزیز تنها از آیینه های رو در رو دانه های دل به معراج می روند... به رسم پی نوشت: با من بگو مستی کدام شراب ننوشیده هوش می رباید؟
عریانی تکیده ی شاخه ها نشانی از شکوفه ندارد! درخت با باور بهار به بار می نشیند پس ,دست از سرزنش زمستان بردار آیین پیامبران فروردین دیگر از آیه های اعجاز تهی ست. به رسم خلوت خویش: خلوتتان آکنده از بهاری باشد که هر آن باردار یک اتفاق بارآور است!
تصویرها تصویرها _تقدیر ناگزیر آیینه ها_ این روزها چندان غریبه اند که هیچ آشنایی را تداعی نمی کنند وچندان بیگانه اند که نگاهشان پروا می آورد تصویرها تصویرها این انعکاس های خالی از درد و تهی از پریشانی این بازتابهای منظم بی تردید با آن نگاه های شیشه ای مات که نه می خوانند و نه می کاوند خدایان قلمرو هیچ اند خدایانی که نه گنجینه ی درد دارند نه فراسوی خیال می توانند ونه آفرینه ی نیاز می آفرینند خدایانی که نه می شورند و نه می آشوبند نه بی قرار می شوند و نه به قرار می شوند نه دلتنگ می شوند ونه دلتنگ می کنند خدایان قلمرو هیچ . . . ... از میعاد در آیینه ها بگذر میان این خدایان تو خالی آنقدر گم شده ای که دیگر در هیچ آیینه ای پیدا نمی شوی به رسم پی نوشت:
|
About
حریم آیین های نوآیین بودن Archivesمهر 1388مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 Links
انجمن روانشناسی ایران
ساقی نامه |